مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

363

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميكرد . وزير و ملكزاده را كار بدينجا رسيد . و اما حيات النفوس چون مراسله و كتاب از او بريده شد و عجوز ازو غايب گشت ، فرحى سخت او را روى داد و چنان دانست كه آن پسر بسوى شهر خويش سفر كرده . چون روزى چند بگذشت ، طبقى سرپوشيده از سوى پدر در نزد حيات النفوس حاضر كردند . چون سر طبق بگشود ، ميوهء نورسيده در طبق بديد . گفت : مگر فصل ميوه دررسيده ؟ گفتند : آرى . گفت : بايد بتفرج بستان رويم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دختر ملك گفت : بايد بتفرج باغ رويم و لكن در هر سال ، هنگام تفرج ، دايه با من بود و اكنون من او را آزرده و از پيش خود رانده‌ام و از كردار خود پشيمانم . از آن‌كه در هرحال او دايهء منست و حق تربيت در گردن من دارد . كنيزكان چون اين سخن بشنيدند ، همگى زمين ببوسيدند و گفتند : اى خاتون ، تو را به خدا سوگند ميدهيم كه ازو درگذر و او را حاضر آور . دختر ملك گفت : به خدا سوگند مرا نيز قصد همين است . آنگاه خلعتى فاخر از بهر او آماده كرده ، گفت : كيست كه بسوى او رود ؟ درحال ، دو تن از كنيزكان كه يكى را نام ، بلبل و ديگرى را نام ، سود العير بود و ايشان از خاصگان دختر ملك و بزرگترين كنيزكان او بودند ، پيش آمده ، گفتند : اى ملكه ، ما را بدين كار بفرماى . ملكه ، ايشان را جواز داد . كنيزكان بسوى او رفتند . چون دايه ، ايشان را بشناخت ، برپاى خاسته ، ايشان را در آغوش گرفت . كنيزكان گفتند : اى دايه ، ملكه از تو درگذشته و بر تو بخشوده است . دايه گفت : تا روز مرگ بسوى او ميل نخواهم كرد . مگر از ياد من رفته است كه او در پيش دوست و دشمن با من چه كرد و مرا چگونه به خون خويشتن بيالود كه از هلاك من چيزى نماند ؟ و همهء اينها بس نبود